مصاحبه با نشريهی کيهان

مصاحبه با نشريهی کيهان

اين مصاحبه با آقای هوشمند فتح اعظم به مناسبت نشر کتاب جديدشان به عنوان »در شناسائی آئين بهائی« انجام يافته است. س: آقای فتح اعظم، چندين کتاب از شما به دست ما رسيده است. گذشته از مجموعهی اشعاری که از شما به چاپ رسيده، کتابهايی نيز از آثار شما منتشر شده که بعضی از آنها ترجمه از آثار نويسندگان معروفی چون تولستوی، نشان میدهد که با آن که بيش از نيم قرن است، که از ايران بيرون بودهايد، فارسی را خوب آموخته و خوب به کار بردهايد. ممکن است بفرماييد، کجا تحصيل کردهايد؟ جواب: بنده دانشکدهی ادبيات دانشگاه طهران را تمام کردم و از دانشسرای عالی فارغ التحصيل شدم و دبير ادبيات در دبيرستانها بودم. ضمنًا دو سال دورهی دکترای ادبيات فارسی را به پايان رساندم و قبل از آن که پايان نامهای بنويسم و عنوان دکترا بگيرم، برای پژوهش و تحقيق در سال 1952 روانهی هندوستان شدم. س: چرا هندوستان را انتخاب کرديد؟ جواب: بايد بگويم که اين مسأله تصادفی بود. بنده در آن سال در کتابخانهی دانشکدهی ادبيات کار میکردم و اعالنی را ديدم که سفارت هند به دانشکده فرستاده بود که دولت هند يک دانشجوی ايرانی را دعوت میکند که به هزينهی دولت هند برای دو سال به آن کشور برود و در فرهنگ هند تحصيل و تحقيق نمايد. بايد عرض کنم که در آن وقت فقط چهار سال بود که کشور هند به استقالل رسيده بود و دولت دورانديشی به رياست جواهر لعل نهرو بر آن شد که هندوستان را در ممالک جهان – مخصوصًا در آسيا و افريقا – بشناساند. اين بود که بودجهای برای قبول دانشجويان از اين ممالک معين کرده بود. خالصه آن که بنده در کنکوری که تقريبًا صد نفر در آن شرکت داشتند، شرکت کردم و چون در امتحان نفر اول شدم، مرا برگزيدند و به آن کشور رفتم و در دانشگاه ويشوابهاراتی در بنگاله که تاگور شاعر معروف هند تأسيس کرده بود، پذيرفته شدم. اين همان دانشگاهی است که مرحوم پورداود که استاد بنده نيز بودند، يک سال در آنجا به تدريس مشغول بودهاند. س: چه رشتهای تحصيل کردهايد؟ جواب: ضمن تحصيل مقدمات زبان سانسکريت، کار اصلی بنده پژوهش بود و رسالهی پايان نامهی خود را دربارهی مقايسه تطبيقی در خصوص دو حماسهی ايرانی و هندی، يعنی شاهنامهی فردوسی و مهابهاراتا نوشتم. س: کتابي که اخيرًا از شما به فارسی منتشر شده: »در شناسائی آئين بهائی« در ج ّو کنوني ايران به نظر غريب میآيد، انگيزهی شما در نوشتن اين کتاب چه بوده است؟ جواب: در اول کتاب مقصد از نوشتن کتاب را ذکر کردم. خالصه آن که بنده در ايران وطن عزيزم سپری کردم به عنوان يک بهائی همواره مورد تحقير و تبعيض و گاه آزار بودهام. با آن که همبازیها و همشاگردیها و همکاران خوبی داشتم که با هم دوست و رفيق بوديم و مشکلی با هم نداشتيم، اما از پنج، شش سالگی يادم هست که در محلهی خودمان که میشناختند، ما بهائی هستيم، بسياری از اوقات که از خانه بيرون میرفتم، بچههای کوچه – مخصوصًا روزها جمعه که بچههای بهائی به کالسهای درس اخالق میرفتند – دور من جمع میشدند و ناسزا میگفتند و غوغا میکردند و با هم دم میگرفتند که: »بچهی بابی نجسه، بچهی بابی نجسه« و سنگ میانداختند. اين وضع به اشکال مختلف در دبستان نيز

مصاحبه با نشريهی کيهانتکرار میشد. بعضی از آموزگاران و برخی از شاگردان عرصه را بر بچههای بهائی تنگ میکردند. بعدها حتی در ميان همکارانم که همه درس خوانده بودند، سخنانی راجع به آئين خويش میشنيدم که مرا متحير و متأسف میساخت. آن گونه نسبتهای ناروا و ناسزا و نادرستی از اشخاص بيسواد و جاهل و شنيدن چندان بعيد نمینمود، زيرا آنها اهل تقليد بودند و فکر و ارادهای نداشتند و دربست خود را در اختيار پيشوايان مذهبی گذاشته بودند. اما میديدم که هموطنان درس خوانده و به ظاهر مترقی نيز آن دروغها و تهمتها و افسانهها را تکرار میکنند. به من مث ًال میگفتند که: »شما بهائيان عفت و عصمت نداريد. در محافلتان چراغ خاموش میکنيد و زن و مرد به جان هم میافتيد. قرآن میسوزانيد و روز عاشورا جشن میگيريد. عامل فالن حکومت خارجی هستيد«. از اين قبيل اراجيف که واقعًا متحير بودم که چگونه اين اباطيل باور نکردنی حتی در مغز طبقات باالی اجتماع نيز

رسوب کرده است. از طرفی هميشه انتشار نشريات بهائی در کشور ممنوع بود. جرايد و رسانههای گروهی به کلی بر روی بهائيان مسدود بود. اگر آن رسانهها توهين به امر بهائی روا نمیداشتند، به کلی به سکوت میگذراندند و اجازه میدادند که مخالفان امر بهائی آن چه میخواستند، ببافند و منتشر کنند، بی آنکه اجازه يا فرصتی دهند که بهائيان نيز جواب خود را در معرض افکار عمومی قرار دهند. اين بود که هميشه اين حسرت را به دل داشتم که هموطنان من از نهضتی که در تاريکترين دوران انحطاط کشور در قرن 19 زمان سلطنت قاجاريه در ايران پيدا شد، به کلی بیخبرند و الطائالت ارباب غرض را باور و تکرار نمودهاند و تمام افکار نوينی را که بهائيت در قرن نوزدهم عرضه داشته و امروز مورد پسند دانشمندان جهان واقع شده و با آنکه بهائی نيستند، به ستايش آن افکار و تعاليم پرداختهاند، چگونه است که در پردهی فراموشی مینهند، حتی آن را وارونه جلوه میدهند. خواستم تا رمق باقی است، اين حسرت را از دل بيرون کنم. اين بود که عالوه بر کارهای ديگرم، بر نوشتن اين کتاب همت گماشتم، نه برای آنکه مردم را به آئين خويش دعوت کنم، بلکه برای آن که ايرانيان عزيز هموطنم از اين نهضت بزرگی که در کشورشان پيدايش يافته، باخبر گردند و با نسبتهای ناروا و نادرست و کودکانه که شأن مردمان عقب مانده است، قضاوت ننمايند تا مورد شماتت اهل خرد قرار نگيرند. س: اخيرًا شمار بيشتری از مردم ايران به دفاع از حقوق مدنی بهائيان برخاستهاند و در طرفداری از حقوق بشر، نام بهائيان را به عنوان مثال در بيانيههای خود ذکر میکنند، حتی در بارهی رفع مظالمی که متوجهی شما است، اقداماتی مبذول داشته و بيانيههايی منتشر کردهاند. آيا در اين باره چه نظری داريد؟ جواب: اين نظر شما درست است. تا اين اواخر دفاع از حقوق بهائيان در ايران تقريبًا منحصر بود به اعتراضات و صدور بيانيههايی که جامعهها و انجمنها و سازمانهای بين المللی، چه رسمًا از طريق سازمان ملل و چه از راه سازمانهای غير دولتی مدافع حقوق بشر، در کشورهای مختلف صادر میگردد. مث ًال استادان دانشگاه در ممالک اورپايی و امريکايی بيانيهای منتشر کرده، از اين که دانشجويان بهائی را از ورود به دانشگاهها مانع میشوند، اعتراض میکردند، يا پارلمانها و نهادهای دولتی بعضی از ممالک از دولت ايران تقاضا میکردند، که از بهائی ستيزی دست بردارند و بسياری در عين اعتراض خود، اظهار میداشتند که در زمرهی شهروندان ما، عدهای بهائی هستند و پيش ما از رفتاری که نسبت به همکيشانشان در ايران میشود، شکايت میکنند و ما ناچاريم، نقص حقوق اقليت

بهائی را در ايران مورد نظر قرار دهيم. اين اعتراضات به اين جا محدود میشد، اما امروز با نهايت خوشوقتی و افتخار میبينيم که ايرانيان روشنفکر و دورانديش نيز در اين روند عدالت خواهانه شرکت مینمايند که اثرش از اقدامات رسمی ديگر کمتر نيست. س: به نظر شما چه چيز باعث اين تحول گشته؟ جواب: البته علل و عوامل متعددی چنين پديدهای را در ميان ايرانيان که تا به حال نسبت به وضع هموطنان بهائی خود بیاعتنا بودند، به وجود آورده است. اما به نظر من عامل اصلی همان اطالع بيشتر هموطنان ايرانی ما از آئين بهائی است. مالحظه کنيد که بهائيان هميشه ممنوع بودهاند که افکار و آثار آئين خود را منتشر نمايند. چاپ کتابهايشان مخالف قانون به شمار میرفت و راه به رسانهها نداشتند، تا جوابی به افتراها و حمالت نسبت به آئين خود منتشر نمايند. از توضيح يا جواب دادن به افتراهای متداول ممنوع بودند. بهائيت آتشی بود که با انبوهی خاکستر از اتهامات و دروغها و تعصبات پوشيده شده بود و ايرانيان اهميتی به آن نمینهادند که اعتنايی به آن نمايند. اما در اين عصر روشنگری وضع تغيير کرده، عدهی بيشری از طريق سايتهای کامپيوتری از آرمانهای بهائی اطالع يافتند و راديو و برنامههای تلويزيونی بهائی تأسيس شد و در تمام 24 ساعت در دسترس ايرانيان قرار گرفت و مطالعه نمودند و دربارهی آن آئين ايرانی شناخت بيشتری يافتند. اينها همه سبب شد که ايرانيان به طور روزافزون مالحظه نمودند که آئين بهائی نه چنان سخيف و بیپايه است که روحانيون میگويند و منتشر میکنند. همچنين بردباری و متانت و پايداری بهائيان را میديدند که جان میدهند و حاضر نيستند که حتی به دروغ بگويند که بهائی نيستند، و با گفتن يک کلمهی انکار و تظاهر به اسالمتت، جان خود را نجات دهند. اين همه توجه مردم ايران را جلب کرد و بسياری راغب شدند که خود را با تعاليمی که چنين پيروان راستگو و درستکاری پرورش داده، آشنا سازند. با ديدن ظلم و ستمی که ناروا بر آنان مجری میشود، بيشتر متأثر گشتند و عواطف انسانی آنان برانگيخته شد و دليرشان ساخت که با شجاعت به حمايت آن بيگناهان برخيزند. س: برگرديم به موضوع کتاب و محتوای آن. آن چه من در اين کتاب خواندهام، میبينم، که مجموعهای است از افکار اخالقی و موازين اجتماعی که همه قبولش دارند و به خواننده ممکن است، اين فکر دست دهد که شما، آقای فتح اعظم، برای آئين بهائی شيوهای را به کار بردهايد که معمو ًال بازرگانان در تبليغات کاالهای خود به کار میبرند. ج: کام ًال میفهمم که شما چه میفرماييد و مثلی است مشهور: »کس نگويد که ماست من ترش است«. اما اجازه بفرماييد که عرض کنم که کتاب »در شناسائی آئين بهائی«، کتاب استداللی نيست که بنده خواسته باشم، جواب اعتراضات و حمالت ديگران را بدهم و حقانيت آئين خود را ثابت کنم. از اين جهت از ذکر مباحث کالمی و نقل قول از آيات کتابهای مقدس اديان ديگر احتراز جستهام. فقط خواستهام، اين کتاب چون آيينهای باشد، تا تصويری را که در مقابل دارد، منعکس سازد، يعنی در نهايت اختصار کوشيدهام، تصويری کلی از آئين بهائی را در منظر خوانندگان قرار دهم. آنچه نوشتهام از تعاليم و اصول آئين بهائی است که در کتابها و آثار بنيانگذاران ديانت بهائی نوشته شده است و برای جلوه دادن آنها، کم و زيادی بر آن وارد نکردهام، زيرا معتقدم: »مشک آن است که خود ببويد، نه آن که عطار بگويد«.

س: اگر چنين است و بهائيت آن طور که نوشتهايد، آموزههايش مورد پسند بسياری از مردم است، پس چه دليلی دارد که در ايران اين همه با بهائيان دشمنی میکنند و از انتشار عقايدشان جلوگيری مینمايند يا باورهايی را به آن نسبت میدهند که در کتاب شما نيست؟ جواب: پاسخ اين سؤال را بايد از تاريخ گرفت که نشان میدهد که هر وقت امر تازهای پديدار گشته است، کسانی که پدر در پدر در چارچوب سنتهای باستانی محدود بودند، فورًا با آن مقابله کرده و احساس خطر نمودهاند، به ويژه آن که اديان باستانی که قرنهای دراز از عمرشان میگذرد، در اعصاری که مردم با اکثريت قريب به اتفاق بيسواد بودند، ناچار بودند که برای فهم و اطالع از متون کتب مقدس خود متکی به تعداد انگشت شماری شوند که در دير و کليسا و صومعه و معابد و مساجد که يگانه مؤسسات تعليم سواد و معلومات دينی بود، درس خوانده باشند. اين عده به تدريج به عنوان متوليان دينها درآمدند و وظيفهی خود را حراست دين میپنداشتند. اما کم کم اين وظيفهی وجدانی روحانيون به حفظ منافع و مقام و مسندی که از راه دين به دست آورده بودند، تبديل گرديد و اين متوليان دين بودهاند که به تحريک مردمی میپرداختند که از روی نياز، خود را به کلی در اختيار پيشوايان مذهبی خود سپرده بودند و از آنان هر نوع تلقينی را میپذيرفتند و اگر آنان ظهور جديدی را مخالف منافع شخص خود میشمردند، حکم بر ابطال يا بر اضمحالل آن میکردند و مردم هم پيروی میکردند. اين متوليان به جای آن که به استدالل منطقی و تحقيق خردمندانه بپردازند، به زور متوسل میشدند تا به عنوان حفظ دين سنتی که خود پيشوا و رهبرش بودند، ازمنافع شخصی خود نيز دفاع کنند. داستان ابراهيم و آتش و سقراط و جام شوکران و مصلوب شدن مسيح و تحقير و تهديد و آزارهايی که به پيغمبر اسالم در دورهی اوليه در ملکه وارد شد وصدها مثال ديگر شاهد اين مقال است و تمام کتابهای مقدس اديان گذشته، پر از داستانهايی از مقابلهی علمای دين قديم و دشمنی با دين جديد است. آئين بهائی از اين داستان مستثنی نيست. اين آئين افکار تازهای را پيش نهاد که در زمان خود وجود نداشت و با سنن مردم و مفاهيم متداول دينی مغايرت داشت. آئين بهائی اعالن کرد که هرچند اساس تمام اديان يکی است، اما دين بايد تجديد شود، تا نيازهای جامعهی انسانی را در هر عصر برآورد. در حالی که پيروان اديان در آن وقت میگفتند و هنوز هم میگويند که دينشان آخرين دين و يگانه راه نجات و همه در انحصار آنها است و اين تضاد البته سبب مقاومت و دشمنی با بهائيان شده است. آئين بهاءاهللا اعالن کرد که امروز ما به يک دين جديد و بين المللی نياز داريم، اديان گذشته بر حقاند و باطل نيستند، ولی همه منسوخند و احکام و نفوذ و تعاليمشان به کار نيازهای ما در اين زمان نمیآيد. اين آئين زن و مرد را از نظر حقوق و مزايای انسانی يکسان میشمرد که در دين سنتی ايران مقبول نبوده و بسياری ديگر احکامی از اين قبيل که تفصيلش را در آن کتاب نگاشتهام. س: آقای فتح اعظم، امروز در ايران بهائيان را به عنوان آن که جاسوس کشورهای بيگانه هستند، دستگير و محکوم میکنند، در صورتی که شما و همکيشانتان آن را به شدت تکذيب میکنيد و به همين بهانه تشکيالت بهائی را نيز غير قانونی میشمارند، چه توضيحی در اين باره داريد؟ جواب: چندين فصل از کتاب »در شناسائی آئين بهائی« به اين پرسشها پاسخ میدهد. »دين از سياست جداست«، »بهائيان و سياست« و تشکيالت بهائی« فصلهايی از آن کتاب است که اميدوارم، اين مسائل را توضيح داده باشد. در اين جا عرض میکنم که در مسير رّد

افکار آئين بهائی که از روز اول پيدايشش مورد هجوم علمای دين و ارباب تعصب و سنت پرستان قرار گرفت، هر روز تهمتهای جديدی بافته میشد و بهانههای تازهای دستاويز حمله به آن آئين نوخاسته میشد و رديههايی که بر ضدش انتشار میيافت، رنگهای گوناگونی به خود میگرفت. در پنجاه سال اول، تمام کتابهايی که در معارضه با بهائيان مینوشتند، بدون استثنا همه در موضوعهای کالمی و دينی بود. مث ًال میگفتند و مینوشتند که: »ما مسلمانان میگوييم، دين اسالم آخرين دين جهان و محمد رسول اهللا و خاتم النبيين است، اما شما بهائيان میگوييد که دين بايد تجديد شود و هيچ دينی از جمله دين بهائی آخرين دينها نيست. ما میگوييم، ظهور موعود با عالمات و وقايعی همراه است، شما میگوييد، رجعت موعود، رجعت صفاتی است، نه جسمانی و میگوييد، رجعت آن نيست که از چاه برون آيد و شمشير بکشد، گردن کافران را بزند، بلکه کماالت الهی بايد در نفسی تجلی کند و رسالتش برای استقرار و آرامش باشد. شما بهائيان میگوييد، اسالم منسوخ گشته و احکامش نيز تبديل شده و اين کفر محض است.« اين قبيل مباحث، اساس ر ّد و انکار دع ِوی

بهاءاهللا و تکفير و تدمير بهائيان بود. اين روند قابل فهم و طبيعی است، اما چندی نگذشت و زمان مقدمات و انقالب مشروطه در ايران پديد آمد و سياست را در مقابل شريعت نهاد. از آن زمان بهائيت حربهای شد که مخالفين مشروطه که حکومت مشروعه میخواستند، آن را برای تخطئهی مشروطه خواهان به کار بردند و میگفتند که اين بهائياناند که برای اضمحالل اسالم مشروطه میخواهند، تا عوام را بر علمای اسالم برتری بخشند و امور را به دست آنها بدهند. حتی از فراز منابر فرياد برمیآوردند که بهاءاهللا در کتاب خود حکومت پارلمانی را پيشنهاد کرده و بعضی از احکام بهائی را که سالها قبل از انقالب مشروطه در آثار بهائی مدون شده، ذکر میکردند و مردم را تحريک میکردند که اين مشروطه خواهان نيز همان چيزها را میگويند. از اين زمان در نزاعهای ارباب سياست و شريعت، مسئلهی دخالت بيگانگان مطرح شد و در نتيجه انگليسها به عنوان دشمن ايران منفور مردم ايران شدند و برای منفور ساختن بهائيان، امر بهائی را ساختهی انگليسها قلمداد و بهائيان را جاسوس آن کشور معرفی نمودند. اين مسئله باقی بود تا در دورهی رضا شاه پهلوی که وطن پرستی سرلوحهی سياست دولت قرار گرفت – در اين زمان – بهائيان به بیوطنی متهم گشتند، زيرا بهاءاهللا وحدت عالم انسانی را سرلوحهی تعاليم خود ساخت و عالم را يک وطن ناميد که نوع انسان اهل يک وطنند. در آن وقت بهائيان را خائن به وطن میخواندند و اصطالح »جهان وطنی« را برای سرکوبشان به کار میبردند. زمان گذشت و اوضاع سياسی عالم دگرگون شد. به تدريج شوروی مورد نفرت ايرانيان شد. ناگهان آئين بهائی ساختهی دست روسها گرديد. رسالهای جعل و منتشر کردند که سفير روسه با سيد باب تبانی کرده، تا ايشان را به اظهار امری وادارد، تا در اسالم تفرقه بياندازد، تا روسيه بتواند از آن آب گل آلود ماهی بگيرد. در دورهی انقالب اسالمی، امريکا شيطان اعظم شد و دولت اسرائيل و صهيونيسم بين المللی دشمن شمارهی يک قلمداد گرديد. هم زمان با اين تحول ناگهان بهائيان جاسوس امريکا و همدست صهيونيسم به شمار آمدند. اين کلکسيون جاسوسی در مورد بهائيان بر آن چه از لحاظ دينی بر ضد آئين بهائی میساختند و میپرداختند، اضافه شد، بی آن که برگهای در اثبات اين ادعای دروغ به دست بدهند، بلکه بهانهای شد برای ساختن ج ّو نامساعد بر

ضد بهائيان بود، تا ظلمهايی که از روی غرض و دشمنی بر آنها وارد میکنند، مجوزی داشته باشد. س: اين حساسيتی که نسبت به تشکيالت بهائی دارند، به چه دليل است؟ جواب: تشکيالت بهائی – چنانچه در کتاب شرح دادهام – بر اين اساس است که در آئين بهائی طبقهی روحانيون وجود ندارد و هيچ فردی مرجع دينی نمیتواند باشد. در قديم که اکثريت قريب به اتفاق مردم باسواد نبودند، الزم میآمد که عدهای بتوانند، به کتابهای دينی خود دسترسی داشته باشند، تا آنها را به دينداران منتقل نمايند، اما امروز چنين نيست. بعالوه در امر بهائی دين امری است تحقيقی، نه تقليدی. بيشتر دينداران، دين خود را به ارث يافتهاند. اگر پدر يهودی، مسيحی، بودايی يا مسلمان بود، پسر نيز بر همان راه میرود. اين تقليد سبب تعصب و اختالف و جنگ و جدال میگردد. در صورتی که يک بچهی بهائی صرفًا به علت آن که در خانوادهی بهائی زاده شده، خود به خود بهائی نيست. بايد خود وقتی بيست و يک ساله شد تصميم بگيرد، که میخواهد بهائی باشد، يا نباشد و چون تحقيق فردی اساس ايمان اوست، ناچار میگردد که از اساس دين خود باخبر گردد. ديگر الزم نيست فرد ديگری به عنوان شمن يا برهمن يا حاخام و کشيش و مال رابط او با خدا باشد. اين است که به جای مرجعيت افراد، آئين بهائی تشکيالت انتخابی دارد که در هر ده و يا شهر و مملکتی هر سال نه نفر از افراد بهائی را انتخاب میکنند به نام محفل روحانی که اين هيئت محفل، عهدهدار تمشيت امور جامعهی بهائی هر محلاند، از قبيل ازدواج و طالق و تربيت کودکان و جوانان وغيره و اساس کار اين محافل بر مشورت است و رٔای اکثريت محفل حاکم بر امور جامعه است که نتيجهی مشورت به اکثريت آراء در هر قضيهای حکم میکند و همه، حتی اعضای محفل از آن اطاعت میکنند. حال جمهوری اسالمی تصور میکند که اين تشکيالت انتخابی جامعهی بهائی را اگر از بين ببرد، امر بهائی نابود میشود. اما در عمل ثابت شده که چون جامعهی بهائی مرکب از افرادی است که از دين خود باخبرند، در نبودن تشکيالت، همه بر عمل به موجب تعاليم و احکام دين خود واقفند و بر آن راسخند. چنانکه امروز اوليای امور اسالمی واقعًا متحير ماندهاند که با جامعهی بهائی که بزرگترين اقليت دينی و غير مسلمان ايران است، چه کنند، زيرا ديدهاند که تمام فشارهای ممکن را بر بهائيان وارد میکنند و آنها را مکلف میسازند که اگر بخواهند آسوده گردند، کار داشته باشند، فرزندانشان به دانشگاه بروند، بايد مسلمان شوند. اما ديدهاند، آنها حتی از جان خود میگذرند و به ننگ دروغ و تزوير و ريا تن درنمیدهند، چه تشکيالت داشته باشند، چه نداشته باشند و با وجودظلم و ستمی که بر ايشان وارد میشود، دست از محبت به ديگران و خدمت به ايران و ايرانيان برنمیدارند، زيرا وطن ايشان و خاستگاه آئين ايشان است.

Articulo sobre el libro ‘Dar Shenasaieye Aiene Bahai’ en el periodico persa Paivan

Anuncios

Responder

Introduce tus datos o haz clic en un icono para iniciar sesión:

Logo de WordPress.com

Estás comentando usando tu cuenta de WordPress.com. Cerrar sesión / Cambiar )

Imagen de Twitter

Estás comentando usando tu cuenta de Twitter. Cerrar sesión / Cambiar )

Foto de Facebook

Estás comentando usando tu cuenta de Facebook. Cerrar sesión / Cambiar )

Google+ photo

Estás comentando usando tu cuenta de Google+. Cerrar sesión / Cambiar )

Conectando a %s